روشا جون روشنی زندگی

روشا جون روشنی زندگی
دخملی من روشا
قالب وبلاگ

من و بابایی توی یه روز قشنگ بهاری ، فروردین 87 ازدواج کردیم . با کلی عشق .

9 تیر 93 هم تو زندگیمون رو شیرینتر از پیش کردی دخمل نازم .

از خدا می خوام تو و نی نی های دیگه همیشه سلامت باشین . آمین

[ يکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 23:29 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

اوجولات مامان سلام

 

چقدر روزا تند تند سپری میشه ! باور نمی کنم تو همون فرشته کوچمولویی بودی که لای یه پتوی صورتی دادن بغلمبغل ماشالله هزار ماشالله واسه خودت خانوم شدی جیگرم . 11 ماهه شدی قربونت برم   بوس

همه چیز خوبه خدا رو شکر . داری حرف می زنی کم کم . مامان و بابا رو قشنگ میگی . مامان بزرگ هم یادت داده خاله گفتن رو البته می گی آلهچشمک

دوستت دارم نازنین دخملم  محبت خدا رو هزار مرتبه شکر که تو رو دارم فرشته

اینم کیک 11 ماهگیت که برات پختم :

 
 
 
 
 
 
[ يکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 0:55 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

قند و نبات مامان سلام محبت

15 خرداد تولد بابایی بود جشنجشنجشنتشویقتشویقتشویق البته به خاطر مشغله های کاری زیادی که این روزا بابایی داره اونروز هم مجبور بود توی یه جلسه کاری باشه واسه همین هم یه کیک پختم و وقتی غروب  اومد خونه کلی خوشحال شد زیبا

که ناگفته نماند  سر کار خانم نا غافل وسط عکس گرفتن با پنجه رفتی توی کیک  خنده قربون انگشتای خوشمزه ات برم که خوردمشون بوسبوسبوس

از خدا متشکر واسه بودن بابایی فرشته

می خوام بهش بگم خیلی دوسش دارم و خدا رو به خاطر بونش در کنارمون شاکرم محبت

همسر عزیزم تولدت مبارک 116q7brfc6.gif

 

اینم یه چند تا عکس :

 
[ يکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 0:29 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

با سلام

یه صحبتی داشتم با اوندسته از دوستای گلی که میان و به وبلاگ دختر من سر میزنن

می خواستم بگم اگه مشکلتون اینه که من عکس از خودم نذارم ، باشه . دیگه من از خودم عکس نمی ذارم .

از اول وبلاگ من رو اگه نگاه کرده باشین هیچ عکس بدی نذاشتم که شرمنده باشم . عکس خودم و شوهرم و بچمه .

کسی رو هم مجبور نکردم بیاد وب منو ببنه . وبلاگ من واسه اون دسته از دوستای نازنینمه که منو ودخترمو دوست دارن .

من خودم رو یه آدم معمولی می دونم و هیچ ادعایی هم ندارم . حالا اگه شما فکر می کنین که من خیلی

خاص ام هی نیایین پیغام خصوصی بدین عکستو نذار و گوهری باش در صدف و از این حرفا ....عصبانیعصبانی

اونیکه از سر دلسوزی توصیه ای داره من با جون و دل قبول می کنم و ازش تشکر هم می کنم ولی خواهشاً

اینجا دیگه دست از کاراتون بردارین و توهین نکنین . اینجا متعلق به بچه هاست .

برین راحت بگیرین بخوابین من دیگه عکس از خودم نمی ذارم آرامآرامآرام

 

[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 2:56 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 2:28 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل نازم

ببخشید که نتونستم بیام  و اینهمه وقفه افتاد برای نوشتن خاطرات تو نازنینم .

همه چیز از اونجا شروع شد که متوجه شدم پایین ساق پاهات دونه های ریز قرمز کوچولویی زده منم وقت گرفتم از دکترت و بردمت مطب . توی مطب یه پسر کوچولو بود که مرتب سرفه می کرد . تو هم ادای سرفه کردنای اونو درمیاوردی و باعث شده بودی همه بهت بخندن محبت

من تو استرس این بودم که از پسر بچه تو هم بگیری ترسو . چند تا مادر دیگه هم همینطور مضطرب بودن تا اینکه نوبت ما شد و رفتیم پیش دکتر و دکتر هم گفت که چیز خاصی نیست و حساسیته و برات دارو نوشت .

و اما از صبح همون شبی که رفتیم دکتر و آوردمت خونه سرفه هات شروع شدخطا . به شدت سرفه می کردی و هر چی بهت می دادم میاوردی بالا . من از شدت بالا آوردنای تو زار زار اشک می ریختم گریه

تبت که شروع شد هر کاری کردیم پایین نمیومد غمگین . بدبختی دکترت هم  مسافرت بود . تقریبا یه 4 ، 5 تایی دکتر بردیمت ولی فایده ای نداشت . تا اینکه توی سومین روز مریضیت حالت خیلی بد شد و ما تو رو شبونه  بردیمت بیمارستان تخصصی کودکان تهران . خدا سر هیچ مادری نیاره . یادم نمیاد اصلا چه جوری رسیدیم اونجا . من تمام ترسم این بود تو تشنج نکنی . سریع بردنت اورژانس و اونجا هر جور شده تبت رو آوردن پایین و گفتن اگه تبت دوباره شروع شه باید بستری شی گریهگریهگریهگریهگریه. من فقط گریه می کردم و بابایی و مامان بزرگ هم دلداریم می دادنگریهگریهگریه .

خدا رو شکر تبت اومد پایین و توی یه درجه ثابت موند آوردیمت خونه . داروهاتو دوباره شروع کردیم بهت دادیم و خدا روشکر حالت خوب شد ولی وزنت به شدت اومد پایین .

مرکز بهداشت بردیمت یه دستور غذایی دادن که وزنت دوباره برگرده .

الان خدا رو شکر حالت خیلی خوب شده ولی به خاطر دندونات خیلی بیقراری می کنی . همش می خوای بغلم باشی نازنینم .

دیگه هیچوقت مریض نشو ! مامان می میره از مریضی تو گل قشنگم  .

خدا تن همه نی نی ها رو سالم نگه داره . الهی همیشه سلامت و خوشحال باشنفرشته.

اینم عکست موقعی که مریض شده بودی :

 

 

[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 2:10 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

 

دختر نازم

7 فروردین سالگرد ازدواج من و بابایی بود .

توی یکی از روزای قشنگ بهاری مثه همچین روزایی  من و بابایی زندگیمونو با عشق شروع کردیم .

توی زندگیمون هم ،  لحظه های تلخ بوده و  هم شیرین

از خدا متشکرم به خاطر وجود بابایی چون در تلخیها کنارم بوده و شیرینی های زندگی رو به کامم شیرینت کرده

از بابایی هم متشکرم که همیشه با مهربونیاش منو شرمنده می کنه .

به خاطر عید و دید و بازدید نتونستیم جشن بگیریم این روز رو ولی شام رفتیم بیرون و تو هم کلی شیطونی کردی .

 

[ شنبه 15 فروردين 1394 ] [ 15:11 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام دختر قشنگم

بهار امسال بهترین بهار عمرمون بود چون تو در کنارمون بودی .

بهار از همیشه قشنگتر و زیباتر بود چون تو نازنین پیشمون بودی و ما از همیشه خوشالتر بودیم . Fische Fisch Fish

عیدت مبارک عزیزم . اولین بهار زندگیت مبارک .

امیدوارم هزار تا از این بهار ها رو ببینی دختر نازم .

9 فروردین هم رفتی تو 10 ماه . خیلی خوشحالم بزرگتر و خانومتر شدی جیگر نازم .

اینم چند تا عکس از بهار 94  با تو عسلم :

اینم از فیگور تو عکس با مامان جیگرم :

 

دوستای عزیزم سال نو مبارک .

[ شنبه 15 فروردين 1394 ] [ 14:38 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام زندگی من 06300000

عزیزم نهم اسفند ماه 59.gifماهگی رو پشت سر گذاشتی و وارد ماه 60.gif زندگیت شدی .

روز به روز شیرینتر و جیگر تر میشی و من بابت وجود نازنینت از  خدا  سپاسگذارم .

وقتی هم بردیمت مرکز بهداشت برای پایش قد و وزن گفتن همه چی خوب و عالیه . خدا رو شکر .

به مناسبت ماهگردت هم من باز کیک پختم گل مامان که خیلی مزه اش خوب شده بود .

یه چیز دیگه اینکه چند روز پیش اومدم بهت پالوده سیب بدم احساس کردم یه تیکه بزرگ از سیب توی دهنته با انگشت اومدم درش بیارم که انگشتم به یه چیز تیز خورد نگاه کردم دیدم بعله ! خانومی دندون درآورده . کلی ذوق کردم مامان جون حسابی هم چلوندمت دورت بگردم .

بابایی هم که غروب اومد خیلی ذوق کرد . واسه همین دست به کار شدم و با نمد نشستم برات گیفت دندونی درست کردم . چند روز بعدش هم با کمک دو تا ازدوستای مامان آش دندونیتو پختیم که چقدر هم خوب و جا افتاده شدش .

نی نی های دوستای مامان هم اومده بودن و تو کلی باهاشون شیطونی کردی . قربون شیرین کاریات برم .

دختر گلم دوستت دارم .

اینم چند تا عکس از ماهگرد و آش دندونیت :

گیفتای نمدی دندونیت :

اینجا هم داری کم کم خرابکاری می کنی دلبندم

اینم دو تا از دوستای صمیمیت یلدا جون و مهدیس جون هستن

[ چهارشنبه 13 اسفند 1393 ] [ 1:10 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

عشق مامان سلام معافیت دختران دوست داشتنی تم های زیبا

دختر قشنگم  امروز ماهگی رو تموم کردی و وارد ماه   ام زندگیت شدی . خیلی خوشحالم و از خدا متشکرم که همه چیز خوبه و تو هم سرحالی عزیزم

الهی قربونت برم که هر روز شیرین تر میشی و شیرینکاری هات هم بیشتر میشه .

امروز  قرار بود ببریمت مرکز بهداشت برای قد و وزن اما دیروز از مرکز بهداشت زنگ زدن و گفتن که چون دارن اونجا رو تعمیرات کلی می کنن هفته دیگه ببریمت . دختر نازنینم تصمیم گرفتم پا به ماه جدید عمرت که می ذاری هرماه منم برات ، خودم کیک بپزم .

من هم از فرصت استفاده کردم و به مناسبت هفت ماهگیت برات کیک پختم 

البته چون خامه ام کم اومد تزیینش خیلی جالب نشد ولی مزه اش عالی بود

وقتی بزرگتر بشی و بتونی کیک بخوری برات کلی درست می کنم نازگل  مامان

اینم عکس کیک و چند تا عکس که از شما گرفتیم فرشته مهربون من :

 
 
اینجا هم جنابعالی در یک چشم به هم زدن چنگ انداختی توی کیک و بعدشم پیروزمندانه دستتو نگاه می کردی . قربونت برم که اینقدر سریعی نفهمیدیم چه کار کردی :
اینجا هم سعی کردی دستت رو با جورابت پاک کنی . واسه هر کاری راهکار داری دلبرم :
این چند تا عکس رو هم چند روز پیش ازت گرفتم دخمل نازم :
 
 
نفس مامان دوستت دارم .

 

*** دوستای گلم یکی از دوستام به اسم خانم سونه کارای نمدی درست می کنه که خیلی زیبا هستن و سفارش قبول می کنن واسه مشتری . کاراشون فروشی هستش . اگه دوست دارین که کاراشونو از نزدیک ببینین برید به این آدرس :

http://namadi-sounegol.niniweblog.com

 

[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ 0:54 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل ناز من

عزیزم چون بعضی از دوستای نی نی وبلاگی پرسیدن چرا عکسای سیسمونیتو نذاشتم ، توی این پست

تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم .

مخصوصاً مهتا جون که  یه پست هم گذاشته بود و ازم خواسته بود عکسای وسایلتو حتماً بذارم که از محبتش

هم خیلی ممنونم .

مهتا جون آدرس وبلاگتو فقط برام نذاشتی گلم .  اینم عکسها .

فقط ببخشید یه کم دیر شد .

کاردستی  نمدی ای که توی بارداری برات درست کردم عزیزم :

لوستری که با نمدی توی بارداری برات درست کردم :

عاشق این پیش بندتم :

ساعت نمدی که توی بارداری برات درست کردم :

این هدبند ها و دو تا پاپوش هم از نی نی بافت واست سفارش دادم . دست خانم امینی درد نکنه :

گهواره کنار تختیت گلم :

این تزیین پشت در رو هم خودم توی بارداری برات درست کردم :

کتاب خاطراتت از بارداری من تا بزرگسالیت :

این تابلوها رو هم خودم پرینت گرفتم و قاب دورشو با مقوای مهندسی برات درست کردم که بعد از تولدت و 40 روزگیت  تونستم تمومشون کنم و بچسبونم به اتاقت :

اینم چشم و نظریه که برای آویزون کردن از گهواره کنار تخت خودمون برات درست کردم عزیزم :

این صورتک حیوونات رو هم توی بارداری برات درست کردم که قرار بود عروسکهای انگشتی بشن ولی نتونستم تمومشون کنم و قسمت انگشتیش باقی مونده . ایشالله که شما بذاری تا تمومش کنم .

 

رضا جون پسر خاله پانته آ خیلی انگری برند دوست داره واسه همین این تابلو رو هم برای اتاق رضا جون توی بارداریم درست کردم :

دختر قشنگم دوستت دارم .

[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 15:21 ] [ افسانه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته گذشته : 84
کل بازدید : 24922
آرشيو مطالب
امکانات وب
کد حباب و قلب